دل رمیده

دغدغه های دل -خاطره -شعر-عاشقانه-داستان

من یه دختر غریبه توی شهر آدمکها

مثل آدمهای قصه واسه خیلیها معما

مثل قطره های بارون ،گریه هر لحظه باهامه

توی بی حاصلی عمر، سیب سرخ لحظه هامه

پر دانایی اوجم ، خالی از قدرت پرواز

پرم از لحن کبوتر، تهی از دانش آواز

گنگ یک سکوت زردم ،سردم از نگاه مردم

مثل چهره حقیقت طرح از پناه مردم

شروع زندگیمون نقطه پایان گلهاست

کسی باورش نمی شه ، قهرمان یک زن تنهاست

 


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ زن


سرگشته ام از این همه راهی که ندارم

گاهی که تورا دارم و گاهی که ندارم

من مانده ام و لایق تیغی که نبودم

من مانده ام و فرصت آهی که ندارم


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران می کنم

در غربتی تاریک و سرد ، از غم حکایت می کنم

امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد

آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای سرد؟


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


 

 

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم. ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


شعری زیبا از مهرداد اوستا
:


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد
.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند
.

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود
.

تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند
...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود
.

سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می رود، زن های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه
.

در همان روزها، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود
.

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد
.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه و تگ داستان


مگذار گذشت در دلت گم بشود

مجذوب طلسم سیب و گندم بشود

مگذار که زندگی به این شیرینی

قربانی یک سوء تفاهم بشود

مجنون گر ز آتش لیلی سرخ است

یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است

شرح دل ما حیف است که پنهان باشد

این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ حرفهای دل


گر هوای عشق داری و بهانه می خواهی

این بار برای عشقت بهانه خواهم شد

وگر هم عاشق بد مست و خراب می خواهی

بد مست و خراب تو، مستانه خواهم شد


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


عاقبت یک روز مغرب مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم زمانی که نه دور است و نه دیر

مهربانی حاکم منطق می شود


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟

هیچ می دانی کزین عشق نهان

آتشی سوزنده برجان داشتم ؟

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب تورا مستی دهم

آه ای مرد که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتاب بی سرانجامی است و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای !

(فروغ )


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه و تگ فروغ فرخزاد


می روم اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا ؟ منزل کجا ؟مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟

او چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دودست سرخویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه آری این من ... اما چه سود

او که در من بود دیگر ... نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود... کیست کیست ؟


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ فروغ فرخزاد


تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این فصل زبان دگری گویا نست

تو چه رازی که به هر شیوه تورا می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرامتر از پلک تورا می بندم

با توام طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو موج نگیرد به خدا دریا نیست


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ عاشقانه و تگ شعر و تگ حرفهای دل


گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است ...

(حافظ)


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ حافظ


کاش می شد خویشتن را بشکنیم

یک شب این تندیس من را بشکنیم

بشکنیم این شیشه صد رنگ را

این تفاضل خانه نیرنگ را


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر


رد شد درست یک دو قد م از مقابلم

آرام ریخت پشت قد م های او دلم

تبدیل شد به حس هبوطی که عاقبت

با چشم های بسته فرو برد در گلم

دریا نبود،...بود ولی، رد گام هاش

طرحی همیشه ریخت بر اندوه ساحلم

یک اتفاق نه...که بیفتد و بگذرد

آمد نشست،هم نفسم شد وقاتلم

حالا تمام رهگذران مکث می کنند

این نقش رد پای شما هست یا دلم...


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است ‌

اکسیر ِ من !‌نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کلاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیهِ غزل های من شود
چیزی شبیهِ عطر ِ حضور ِ شما کم است


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


نویسنده : ثنا ن - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


تو اول مهربان بودی منت نامهربان کردم

دلم می سوزد از عمری که در پایت فغان کردم

به بال نور در صبحی خنک باد وزان گشتم

گل یخ بودی عطر تورا هرسو روان کردم

به چشمانم نگه کن عکس خود در جام چشمم بینی

که مژگان از پی تصویر رویت سایبان کردم

برقص و میوه باغ تنت در دامنم افشان

که من این باغ را از اشک خود باران فشان کردم

به شیر چشمه مهتاب میشوئی تن خودرا ؟

ویا برفی و در آغوش مهتاب گمان کردم

به دشت سینه آذین کن کبوترهای وحشی را

پرستوی غریبم ، من هوای آشیان کردم

نگاهم زورق سرشکسته در پای چشمانت

بدین زورق در این دریا حکایتها بیان کردم

تو خورشیدی که خون گرم هستی در رگم باشی

به زیر سایه ات از عشق عیش شایگان کردم

در این مینا ترا دارم چه غم دارم چه کم دارم

که این دل را مزارستان عشق دیگران کردم

"سمندر"گشتم و عمری به گرد آتشت گشتم

خودم را سوختم اما وفا را جاودان کردم

(بیژن سمندر)

 


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


ترا دیدم پس از سالی ، ولی در رهگذر دیدم

بپایت جان فشاندم گر ترا بار دگر دیدم

مرا دیدی ولی از بار غمها خسته جان دیدی

ترا دیدم من و از شاخ پرگل تازه تر دیدم

مرا دیدی که غمگین تر ز پائیزم ولیکن

ترا چون باغ پرگل از طراوت بارور دیدم

مرا بی تو چراغ عمر کم کم رو به خاموشیست

ترا در جلوه چون خندیدن گل در سحر دیدم

مرو ای بخت غافل مانده از من گر دلت خواهد

که من دل را به دنبال تو عمری در به در دیدم

پریشان روزگاریها کشیدم سالها "گلبن"

اگر یک لحظه خندیدم ،دمی شادی اگردیدم

(محمدگلبن)



نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


کنارآشیانه تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی تورا بهانه می کنم


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش !
چون به هیچش نفروشم ؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش

سنگدل ، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر ، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است ، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش !


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


به هر دری که زدم سری شکسته شد
به هر جا که سر زدم دری بسته شد
نه دگر در زنم به سری نه دگر سر زنم به دری
که روح دربه درم از سر و در زدن خسته شد


نویسنده : ثنا ن - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر و تگ عاشقانه


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo